شمارهٔ ۳۲۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سر سودا زده ام دوش به بالین که بود
حلقه گوش من از گیسوی مشکین که بود
نقل مجلس همه شب پسته پرشور که شد
جام می بر دهنم از لب شیرین که بود
سبزه تا روز سر اندر قدم سرو که داشت
خار تا وقت سحر با گل و نسرین که بود
همه شب نعره مستانه ز نوشانوشم
یار پرسید که از باده نوشین که بود
کفر زلفش که پریشانی اسلام از اوست
در شکست دل و بر هم زدن دین که بود
چشم نرگس ز کمین تیر نهاده به کمان
تا ره مهر که را می زد و در کین که بود
این سعادت که قرین شد به دعای ناصر
حد او نیست ندانم که ز آمین که بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş