شمارهٔ ۳۲۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
در ازل قبله جانها خم ابروی تو بود
روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود
پیش از آن روز که خورشید فلک نور نداشت
عالم عشق منور ز مه روی تو بود
ملک از نسبت سجده بر آدم می کرد
که گل قالبش از خاک سر کوی تو بود
دل که از چاه زنخدان تو از ره می رفت
عاقبت حبل متین اش خم گیسوی تو بود
عشق سر رشته عقلی که ربود از دستم
غالب آن است که در سلسله موی تو بود
قد دو تاه مرا غم ز کشاکش بشکست
رفت از دست کمانی که به بازوی تو بود
به سر تربت ناصر اگر آیی روزی
به دعا یاد کن او را که دعاگوی تو بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş