شمارهٔ ۳۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بر آب کار به که بسازیم کار آب
کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب
من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم
بنیاد کار عقل ز مستی شود خراب
صوفی نداشت درد که دردی نکرد نوش
ساقی بیار می که صفایی است در شراب
خوردی شراب و روی تو افروخت آتشی
تا از برای نقل جگرها کند کباب
باید که عود گوش نهد بر سماع او
چندان که سیر دارد در گوش ها رباب
ره در سواد دیده من خواب را نماند
با تو که خواب دارد و بی تو کراست خواب
ناصر بنوش باده و تا دست می دهد
از روی خوب همچو سر زلف رخ متاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş