شمارهٔ ۳۳۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بود
خاطر نازک دلان را یاد ما عاری بود
تو سبک روحی چنان و من گران جانم چنین
بر تو اندک پرسش ما رنج بسیاری بود
زلف را شانه مزن تا جان نبارد بر زمین
در خم هر موی تو جان گرفتاری بود
هر سحرگه چون به میخانه صبوحی می کنم
شامگاهم خرقه اندر رهن خماری بود
عقل من گم شد ز مستی ای ملامت گو خموش
ور نه قول نیکنامان کار هشیاری کند
چون همیشه کار من بت را پرستش کردن است
بر میان من همان بهتر که زناری بود
هیچ کاری گر نیاید ناصر اندر کوی تو
پاسبانان را سگ شبگرد و بیداری کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş