شمارهٔ ۳۳۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
نقش تو در چشمه چشمم چو ماهی می رود
هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می رود
زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم
بیشتر آشوب از آن ترک سپاهی می رود
خنجری بر من زدی آزرده باشد دست تو
خون من بر ساعد تو عذر خواهی می رود
می رود بر باد چون زلفت سرم باری ببین
کین سر شوریده چون در بی گناهی می رود
من غلامت گشته ام وز روز آزادی خویش
عار می دارم سخن در پادشاهی می رود
ساکنان قدس می گریند بر من تا به روز
بس که بر گردون خروش صبحگاهی می رود
می نوشت احوال خود ناصر ولیک از سوز دل
نی قلم سر می درآرد نی سیاهی می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş