شمارهٔ ۳۳۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چون چنگم از غم سرنگون کان دلستانم می رود
نالند رگها در تنم کز سینه جانم می رود
صد چاک کردم جامه را چون گل فتادم غرق خون
کان شاخ گلبرگ تری از بوستانم می رود
چون سبره در پایش فتم بر سر کنم خاک رهش
گیرم سر راهی که آن سرو روانم می رود
چون یاد لعلش می کنم در جانم آتش می فتد
چون از خطش یاد آورم دود از دهانم می رود
می رفت و من در پی روان می گفت با همراه خود
کش این سگ دیوانه را کز پی دوانم می رود
تن را به مسجد می برم تا رو به تسبیح آورم
چون سبحه گردان می کنم او بر زبانم می رود
ناصر دل مجروح را کز تو بتان دزدیده اند
خونی ست تازه بر لبش آنجا گمانم می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş