شمارهٔ ۳۴۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شود
پسته را پوست ز تن پیش تو برکنده شود
چون ببیند قد و بالای تو را نیست عجب
سرو آزاد به جان و دل اگر بنده شود
جانم آن دم که ز رخ پرده تن بردارد
ترسم از روی دلارای تو شرمنده شود
بس که بوسد در و دیوار تو چون ذره
تنم آن روز که چون گرد پراکنده شود
ناصر آن روز که در خاک بود عظم رمیم
قدمی بر سر خاکش بنهی زنده شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş