شمارهٔ ۳۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
رفتیم از دیار تو با دیده پر آب
چون زلف تو مشوش و چون حال تو خراب
محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما
محمل بر آب دیده ببستیم چون حباب
اشکم در آستین شد و می گیردم عنان
کارم به پا فتاد و گران می رود رکاب
ای دیده دردسر مده و آب ما مریز
هجران نه آتشی ست که ساکن شود به آب
ایمن نی ام ز فتنه چشمت که می کند
یک انقلاب چشم تو صد گونه انقلاب
این زهر فرقتی که چشیدم به جای می
سوزی ست در دلم که جگر می کند کباب
چون روز هجر یاد وصال تو می کنیم
گویا که دیده ایم مگر خواب خوش به خواب
در دوزخ ار نسیم تو باشد زهی نعیم
در جنت ار فراق تو باشد زهی عذاب
ناصر دعای خصم مگر د رتو کار کرد
یا رب مباد دعوت بدخواه مستجاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş