شمارهٔ ۳۷۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آنچه از رهگذر دیده به رویم برسید
ماجرایی ست که آن را نتوان گفت و شنید
گفتم از خون جگر نامه نویسم جایی
که به گرد در او باد نیارد گردید
چون به سوداست مرکب همه خون در تن من
بر ورق از قلمم نقطه سودا بچکید
خامه را ز آتش من دود همی رفت بر سر
نامه بر خویشتن از درد دلم می پیچید
نکنم قصه دل عرض که طولی دارد
از صبا پرس که از زلف تو شب ها چه کشید
آه سرد از دل من جست و به گردش نرسید
اشک من گرچه بسی در پی او گرم دوید
ناصرا قصه شیرین تو قند مصر است
از سمرقند شد و تا به بخارا برسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş