شمارهٔ ۳۷۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر تو داری به عاشقان اقرار
هر چه جز عاشقی ست هیچ انگار
دل که از درد دوست خالی ماند
پیش سگ افگنش که شد مردار
هر که اندر شمار جانان نیست
سبحه در دست او بود زنار
سر اگر پیش بت سجود کند
نیست نقصان چو دل بود با یار
بد بود روی کرده در مسجد
وز درون گشته ساکن خمار
هرکه بر وصل دوست عشق آرد
ز آن چنان عشق گو کن استغفار
غرض ما مراد جانان است
عاشقان را به وصل و هجر چه کار
نیست عشق آنچه در بیان آید
فرق باشد ز دیده تا گفتار
گر چه اظهار عشق از عشق است
عشق ظاهر نگردد از اظهار
گر همه عمر وصف عشق کنیم
گفته باشیم قطره ای ز بحار
زان دهان است گفته ناصر
سایه گوید ز نور خود ناچار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş