شمارهٔ ۳۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
زرد شد روی من از زحمت بیداری شب
نکشد شمع چو من رنج گرفتاری شب
چرخ آلوده به خون دامن خود هر شامی
عاشقان را کند آگاه ز خونخواری شب
سگ کویت که بر او پادشهان رشک برند
با من است آن همه از دولت بیداری شب
همچو عمرم شب وصل تو به زودی بگذشت
در فراق تو از این بود وفاداری شب
ناله زیر و بم از هر رگم آید چون چنگ
گر حکایت کنم از هجر تو و زاری شب
در شب هجر مرا از رخ خود دور مکن
که سبک باری ام آید ز گران باری شب
صبح روشن دمد از مهر رخت ناصر را
گر سر زلف سیاهت نکند یاری شب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş