شمارهٔ ۴

ن ناصر بخارایی
0 Altın Yaprak
ای باده چو یافتی تو بویش بر خیز شبی به جست و جویش هرسو چو سگان به بوی او دود باشد که گذر کنی به سویش چون گرد برآمد از وجودم بردار مرا ببر به کویش در گلشن دولتش فرود آی در گل بنگر تو رنگ و بویش خاموش ز گفت و گوی بشنو از بلبل مست گفت و گویش آن سرو که برکنار جو رست آب رخ ماست آب جویش او زیست به خوی ما ندارد ناچار همی زیم به خویش صد جان و نواله کبابش صد عقل و پیاله سبویش وابسته روی تا نگردی بربسته به حلقه های مویش از غیرت عاشقان بیندیش زنهار نظر مکن به رویش از شرم به پشت پای خود بین و آهسته به گوش جان بگویش عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی گر سر رموز غیب دانی حل کردن این لغز توانی حل شد ز تو عقده های عالم چون مه تو به عقده در نمانی ای با دل و جان غم تو در خور چون عشق به موسم جوانی جان بر قد نازکت فشاندن خوشتر ز حیات جاودانی هجران توام هلاک جان است نی من غلطم مرا تو جانی رویت مه آسمان حسن است عشق تو بلای آسمانی دل چون ارنی به روی تو گفت بشنید ز غمزه لن ترانی من با تو به دوستی همانم با من ز چه رو تو ناهمانی یک لحظه مرا به خویشتن خوان تا کی چو سگ از درم برانی در عشق فنای ما یقین شد ای عقل هنوز در گمانی گر چهره عاشقان ببینی این نکته چو آب زر بخوانی عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی ما ز آتش دل همی گدازیم چون شمع به سوز عشق سازیم ما فتنه به حسن کس نگشتیم حیران کرشمه مست نازیم از ما مطلب ره حقیقت سر تا به قدم همه مجازیم در پیش مقامران چالاک با داو دغا و مهره بازیم داریم به خدمتش نیازی وز هرکه جز اوست بی نیازیم نبود به نماز اگر حضورش صد غسل کنیم و بی نمازیم اکنون که به دست شه فتادیم گر باز بدیم شاهبازیم آزاده چو سرو در جهانیم زان راست رویم و سرفرازیم گر در ره دوست تیغ بارد ما پا نکشیم و سر ببازیم وان نرگس مست را بمیریم وان غمزه شوخ را بنازیم مطرب بنمای راه عشاق تا پرده عشق را نوازیم عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی روی تو و زلف های درهم جمع آمده دین و کفر با هم خورشید رخ تو نیزه بالاست زلف تو به روز و شام پرچم در لعل تو کو چو نیم ذره ست صد کان لطافت است مدغم یک دانه به کام دل نخورده در دام تو اوفتاده آدم چشم تو خدنگ غمزه انداخت از فتنه خراب گشت عالم هر چند که کم زدی تو ما را شمشیر بلا نمی زند کم هر تیر قضا که بر دل آمد از دست غم تو بود محکم دل با غمت از جهان شد آزاد ای شادی من غلام این غم محروم بمرد جان بر این در با راز تو دل نگشت محرم پوشید سیاه چشم گریان بنشست ز مرگ جان به ماتم گر من بزنم دمی دم از عشق آید به دلم خطاب هر دم عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی ما رند و سبوکشیم و قلاش بگرفته به سر سبوی می فاش آشفته ساقیان سرمست دیوانه شاهدان جماش در نقش بتان نشان توان یافت از صورت بی نشان نقاش گر خرمن مه دهند بر باد ور سنبله فلک شود جاش بر من به جوی چو مست باشم بنشسته میان بزم اوباش من بر در میکده به مژگان جاروب همی کشم چو فراش پرسید ز شور و فتنه عشق هر کس که به عقل کرد کنکاش من از دل خسته می خروشم زاهد تو درون ریش مخراش گر نیکم و گر بدم تو شو نیک گر ناخوش و گر خوشم تو خوش باش هر شب ز فراق روی دلبر بر صفحه زر شوم گهرپاش گوییم به خاک پایش این رمز هرگه که زنیم بوسه بر پاش عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی ای حسن تو آفتاب تابان روشن به رخت ستاره جان پیدا شده ای چو مهر در دل چون ذره ز چشم عقل پنهان گفتیم و شنید با تو حرفی کز گفت و شنید خارج است آن هر گل که شکفت در بهاران گشتیم بر او هزار دستان تا کی سخن از قدیم و محدث تا چند غم وصال و هجران تا چند ز بیم نار و دوزخ تا چند امید باغ رضوان در عشق و جنون بسی فنون است برتر ز تعقل سخندان بندست عقال عقل بگسل تا گرد کنی میان میدان بر عرش رود براق عرشی چون گرد بدن شود پریشان زان نور محمدی برآید در قرب حق و رضای رحمان در عشق طلب تو نقش هر چیز کز لطف شده ست آینه سان عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی از بس که لبت شراب داده چشمت همه دل به خواب داده ابروت کمان گوشه گشته زلف تو کمند تاب داده بر دل زده چشم تو ز مژگان هر لحظه سنان آب داده گرد لب لعل خط کشیده شکر همه با غراب داده جانم ز برای چشم مستت از گوشه دل کباب داده ما را به وصال وعده کرده می خورده به ما سراب داده دردی به نهاد ما نهاده گنجی به دل خراب داده بی روی تو کو بهشت جان است هجران توام عذاب داده بر درد سر فراق چشمم از اشک روان گلاب داده بفروخته ام جنان به یک جو وان را به شراب ناب داده هر گه که سؤال عشق کردم در حال دلم جواب داده عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی پوشیده نماند عشق در دل پنهان نشد آفتاب در گل گل بود شد آینه دل از عشق هان تا نشوی ز عشق عاقل بی صدق به عشق ره نیابی در حق نرسی ز راه باطل حکمی که ز حق رسد نباشد موقوف مبادی و مسایل بی دوست نبود هیچ آسان با یار نماند هیچ مشکل در بند اصابع یدالله سر رشته مدبر است مقبل ما حاصل عمر صرف کردیم در عشق نبود هیچ حاصل زاهد مسپر ره تصرف بگذر ز خود و برس به منزل زین بند تو در سمند همت دل از بد و نیک خلق بگسل ناصر چو ز عشق می زنی دم بگشای زبان بگوی از دل هرچند که من خموش گردم هر لحظه نهان بر آید از دل عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی ما تربیه ایم و عشق استاد در مذهب ما بدوست ارشاد هر چند که زیرکی تو ای عقل صیدی و تو را قضاست صیاد تقدیر چو نقش کعبتین است بی نقش نباخت هیچ نراد صد نکته عشق فهم کردیم بی طبع سلیم و ذهن وقاد بیرون ز مزاج آب و خاکیم بر گل بنهاده ایم بنیاد نه عقل نه جان نه علوی و سفل نه جزو نه کل نه آدمیزاد از محنت جان نمی خورم غم وز شادی تن نمی شوم شاد هر دم دم سرد می برآرم دردا که که گذشت عمر بر باد چون شمع زبان خود بریدم برداشت زبان عشق فریاد عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی دوشینه میان بحر افکار یعنی که به خاطر گهربار غواصی در عشق کردم صد غوطه میان بحر خونخوار افتاد به دست من گهرها الحق همه همچو در شهوار در شام سواد گشته روشن مانند ستارگان سیار ناصر سخن تو همچو در است دری ست ولیک هر یک اشعار آن گه به بها رسد که او را در گوش قبول خود کند یار گیرد ره بحر حود گهر به چون نیست گذر به گوش دلدار آن در ز برای گوش یار است نی از پی منکران اغیار آن را ز گهر چه سود لیکن چون او شبه را بود خریدار انصاف ببخش منکران را یا توبه بده خدا ازین کار در مکتب عشق اهل معنی این بیت همی کنند تکرار گر بی خبری خبر ندارد ز آیینه عشق و نور دلدار عشق آینه ای ست لایزالی از زنگ وجود غیر خالی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.