شمارهٔ ۴۰۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به دندان مزد افشاندیم جان بر لعل خندانش
دریغا این نواله نیست اندر خورد دندانش
نیارد کرد سر از جیب مشرق تا ابد بیرون
اگر خورشید بیند تکمه زر بر گریبانش
به زیر گرد از آن نم جان مشتاقان شود تازه
گر افتد قطره ای خوی بر زمین از ماه تابانش
زدی هر شب صبا آن سرو گلرخ را بسی بوسه
اگر دایم نبودی نرگس جادو نگهبانش
خیالش را ز هر چشمی ملالت می شود پیدا
از آن می دارم اندر پرده های دیده پنهانش
سر من گر رسد بر عرش از عزت خورد حسرت
بر آن خاکی که بر وی بگذرد سرو خرامانش
چه غم گر جان به زحمت می دهد ناصر در این سودا
هر آنکو این چنین جان داد رحمت باد بر جانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş