شمارهٔ ۴۰۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سوخته ام از دل مسکین خویش
خسته ام از خاطر غمگین خویش
حیف بود بر دهنت جام می
تلخ مگردان لب شیرین خویش
حال جهانی همه بر هم مزن
تاب مده کاکل مشکین خویش
سنبل آشفته به رو در مپیچ
ظلم مکن بر گل نسرین خویش
سر ببر آن هندوی شوریده را
تا نکند روی تو بالین خویش
همچو گلش زود رود سر به باد
هر که نهد گوش به گلچین خویش
زار بگرید چو تو خندان شوی
چشم فلک بر مه و پروین خویش
دین چه بود گر تو به دین مایلی
زود برآریم ز دل و دین خویش
عمر بشد ناصر و نامد دمی
کاین دل آزرده کشد کین خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş