شمارهٔ ۴۱۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری ست شمع
پای می دارد به جا در خویشتن داری ست شمع
یک دمش مانده ست و روشن شدکه درخواهدگذشت
از چه رو پروانه را در خاطر آزاری ست شمع
گرم بازاری که دارد دمبدم بازار صبح
سرد خواهد شد چرا بی ناله و زاری ست شمع
خود به پا استاده پیش ما و مجلس برفروخت
در مقام خدمت و در عالم یاری ست شمع
کمترش سوز امشب ای ساقی که در شب های هجر
دیده بی خواب ما را یار بیداری ست شمع
سر به خواب آورده رندانه چو شب خیزان چست
بر یکی پای ایستاده در چه عیاری ست شمع
گشت روشن در جهان کو دور از شیرین لبی ست
زانکه در هر محفلی با اشک گلناری ست شمع
گردن از بار طمع افکنده می دارد چراغ
همچو ناصر گرد افراز سبکباری ست شمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş