شمارهٔ ۴۱۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
خانه تاریک چشمم دارد از روی تو شمع
ز آه دل هر شب فروزم بر سرکوی تو شمع
چون همه شب سجده می دارند پیشت عاشقان
من همی آرم ز دل در طاق ابروی تو شمع
تا ز پیچ و تاب زلفت گم نگردد راه دل
نور رویت می نهد در شام گیسوی تو شمع
سایه زلف تو کردی روی عالم را سیاه
گر نه برکردی رخت در زیر هر موی تو شمع
هیچ می دانی چرا در خدمتت استاده است
شرم می دارد که بنشیند به پهلوی تو شمع
تا دمد صبح از رخت وز سوختن یابد خلاص
با زبان آتشین گردد دعا گوی تو شمع
درد هجر و روی زرد و آب چشم و سوز دل
ناصرا بگرفته است این جمله از خوی تو شمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş