شمارهٔ ۴۲۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
نمود صبح ازل آفتاب روز وصال
هوای عشق مرا در ربود ذره مثال
به مال و ملک بود التفات هر کس را
مرا ز حسن عقیدت به سوی حسن و جمال
خیال بود میانت که در کنار آید
که فرق نیست به مویی میان را ز خیال
نموده اند به انگشت ابروی تو به من
مبارک است که دیدم به روی دوست هلال
از آن زمان که تو بر من چو باد بگذشتی
شکسته بسته چو زلف تو ام پریشان حال
خیال بست تصور دهان تنگ تو را
زهی تصور باطل زهی خیال محال
به وصف روی تو چون است گفته ناصر
رسیده است چو حسن تو شعر او را به کمال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş