شمارهٔ ۴۲۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر دم از دست فراقت می شود صد پاره دل
درد دل را چاره ای پیدا نشد بیچاره دل
همچو شمعش تا به کی گه سوزی و گاهی کشی
عودسان آن به که خاکستر شود یکباره دل
تا نسیم زلف تو می آید از باد صبا
در پی باد صبا خواهد شدن آواره دل
زنده می سوزد دلم باری بیا نظاره کن
گر چه بد حال است می ارزد به یک نظاره دل
تیره وقتم کافتاب روشنم طالع نشد
یافت این بد طالعی باز از کدام استاره دل
طره طرار او را دل به عیاری گرفت
نیست واقف گوییا زان نرگس عیاره دل
شد دل ناصر ز هجرت تیره آخر رخ نمای
تا مگر روشن شود از عکس آن رخساره دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş