شمارهٔ ۴۲۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مهی در برج ما کرده است منزل
که چون مهرست ماهش در مقابل
دو چشم جادوش از زلف مشکین
به روی آتش اندازند فلفل
بریم از طره اش تاری و بندیم
چو مجنونان خرد را در سلاسل
ز زلف دلبران سازیم جاروب
بروبیم از رخ حق گرد باطل
برو زاهد تو مستوری و ما مست
نیاید راست با دیوانه عاقل
سر خم را بپوشانید ز اغیار
به آب می کنید از خاک ما گل
تو و مسجد من و کنج خرابات
که هرکس می برد راهی به منزل
مشو ما را محصل بهر توبه
که من هم بوده ام روزی محصل
نکردیم از میانش هیچ معلوم
ندیدم چون وصالش هیچ مشکل
اگر مقصود ناصر را شناسی
نباشی هرگز از مقصود غافل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş