شمارهٔ ۴۷۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
امروز که خاک در دیر است مقامم
گر باده به یادت نخورم باد حرامم
در گوش قدح نام تو می گفت صراحی
زان روز هوادار می و همدم جامم
تا دانه خالت نبود مرغ دلم را
عنقای سعادت نشود صید به دامم
زلف تو شب هجر به بدنامی عشاق
هر قرعه که انداخت بیفتاد به نامم
فریاد که روزی دل سخت تو نشد نرم
از آه سحرگاه من و ناله شامم
گر مردم چشمم نزند آب بر آتش
از سوز درون سوخته بینی در و بامم
حقا که من سوخته دل را خبری نیست
تا دوست کدام و من بیچاره کدامم
ناصر نظر از هر دو جهان سوی تو دارد
هر چند که آزاده ام ای دوست غلامم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş