شمارهٔ ۴۸۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مست عشقم پارسایی چون کنم
محو گشتم خود نمایی چون کنم
عاقلان گفتند برگرد از حبیب
عاشقم من بی وفایی چون کنم
عقل فرماید ز دلبر شو جدا
من ز جان خود جدایی چون کنم
وصل او دیدم ندارم تاب هجر
سلطنت کردم گدایی چون کنم
هست خلق و حسن او با هم غریب
با غریبان آشنایی چون کنم
مرغ جان را چون هوای عشق اوست
من بدین جان هوایی چون کنم
ناصرا هجران هم از حکم خداست
چاره حکم خدایی چون کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş