شمارهٔ ۴۹۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
همچو دامن روی خود بر خاک هر کویی نهم
تا کجا ناگه سری بر پای مه رویی نهم
می دوم چون آب سرگردان برآسایم اگر
ساعتی سر زیر پای سرو دلجویی نهم
بر میانت دل نهادم باز می گویم به خویش
حیف باشد بار عالم بر سر مویی نهم
من سر مسجد ندارم بعد از این آن به که دل
بر لب یار و لب جام و لب جویی نهم
ظاهر زهاد در محراب و باطن بر بت است
من همان بهتر که دل بر طاق ابرویی نهم
کمتر از یک ذره باشد قدر ناصر ذره ای
گر متاع هستی او در ترازویی نهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş