شمارهٔ ۵۰۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آن به که غم دل به حضور تو بگویم
کاسرار دل از گریه فتاد ه ست به رویم
دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام
از ناله چو نالی شدم از مویه چو مویم
زانگه که جدا مانده ام از خاک در تو
چون باد صبا در به در و کوی به کویم
خواهم که گیاهی شود اجزای وجودم
تا در قدم سرو بلند تو برویم
دردا که امانم ندهد دشمن کژ طبع
تا یک سخن راست به گوش تو بگویم
بی هیچ گنه جور و جفا می کشم از خلق
عیبم همه آن است که من عاشق اویم
ناصر اگر از چشم تو زین گریه رود آب
از لوح بقا نقش وجود تو بشویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş