شمارهٔ ۵۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عشق تو دری ست کان را جان عاشق قیمت است
هر که نتوانست دادن قیمتش بی همت است
می کنم بی منتی جان را نثار روی دوست
گر قبول افتد ترا بر جان من صد منت است
تو سهیلی تا کجا تابی و کی طالع شوی
نور تو هر جا که می تابد نشان دولت است
صورتت می بینم و حیران معنی می شوم
تا چه معنی لطیفی تو که اینت صورت است
مست عشقم می خورم زهر جفا بر جای نقل
عاشقان را بهترین نقلی بلا و محنت است
ای که می بینی که می آرم به پیش بت نماز
طعنه کم زن تو نمی دانی مرا چه نیت است
دیگر از ناصر حدیث جنت و دوزخ مپرس
دوزخ ما هجر یارست و وصالش جنت است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş