شمارهٔ ۵۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست
ترا چو نور بصر در میان جانم جاست
چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود
درون چشمت اگر جای کرده ایم رواست
همه هدایت و لطف و وفا ز جانب توست
همه ضلالت و جور و چفا ز جانب ماست
مپوش روی چو بر تو گذر کند درویش
که چشم اهل بصر بر کمال صنع خداست
اگر چه سرو بسی با تو سر فرازی کرد
ندید فایده چون دست قامتت بالاست
تو را میانه جان جای کرده ام چو الف
ز تو چه مایه نهان دارم این حکایت ماست
چو ترک چشم تو عقلم بدید گوشه گرفت
کسی که پیش کماندار مست رفت خطاست
ضرورت است به سختی میان بادیه مرد
از آنکه غایت بیدای عشق ناپیداست
رقیب گفت که ناصر ز عشق سر برود
به زلف دوست که در سر مرا همین سوداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş