شمارهٔ ۵۵۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آه که مشهور گشت راز نهانم ز آه
این همه عیب من است دیده ندارد گناه
دیده ز تو دیده ام هر چه به رویم رسید
هرکه ستمگر بود زود شود رو سیاه
میرم و از تربتم لاله نعمان دمد
خاک که خون می خورد سرخ برآرد گیاه
نی ز صبا دم به دم می شنود مژده ای
گر نبود منتظر دیده ندارد به راه
راز تو در دل نهان می کنم اما چه سود
رنگ تو دارد سرشک بوی تو آید ز آه
چشم تو در یک نظر برد دل ما ولیک
دل که ز ما می برد هیچ ندارد نگاه
سعی تو ناصر نکرد چاره آشوب عشق
آب ز سر در گذشت سود ندارد شناه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş