شمارهٔ ۵۷۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هست از زلف کژت در دل من قلابی
که دلم از کشش زلف تو دارد تابی
دل که در ابروی طاق تو چو قندیل آویخت
همچو شمعی ست برافروخته در محرابی
از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد
بیش در دیده من راه نیابد خوابی
به جز از اشک چو باران که مبادا بی آب
بر سر آتش ما کس نفشاند آبی
عالمی تیره شد از زلف تو بگشای نقاب
تا به شب راه برم سوی تو در مهتابی
ظاهرا اشک من امرزو چو بگذشت ز دوش
آبم از سر گذرد چون نشود پایابی
ناصرا از دهنش گیر طریق ایجاز
تا چو زلفش نبود در سخنت اطنابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş