شمارهٔ ۵۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دهانت ذره ای گر تنگ بار است
لبت در دلنوازی خرده کار است
دل از دست فراقت می برد بار
دل من بارک الله بردبار است
چو چشمم در حجاب هفت پرده است
به چشمت اینکه دارم پرده دار است
دل و چشم مرا چون در میان است
مرا زین رهگذر خون در کنار است
به امید تو روزی می شمارم
مرا هر روز خود روز شمار است
سحر قلاشم و در شام رندم
همه شب مستم و روزم خمار است
به دست کس اگر هست اختیاری
مسلمانان مرا این اختیار است
چو گوهر می رود در دست شاهان
که در نظم ناصر شاهوار است
بماند تا ابد در گوش ایام
گهرهایی که از من یادگار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş