شمارهٔ ۶۱۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمی
از جمله گل های چمن دامن به کلی چیدمی
لطفش اگر یک ره مرا از خاک ره برداشتی
چون گرد گرد کوی او دایم به سر گردیدمی
گر دم ندادی دم به دم پنهان به زیر لب مرا
من همچو نی در چنگ او هر دم چرا نالیدمی
گویند ورزد هر کسی چیزی که می ارزد بدان
من نیز می ورزم غمش باری بدان ارزیدمی
چون نیست آن دولت که او گوید به گوش من سخن
کاش از زبانش دیگری گفتی و من نشنیدمی
گر چشم بیدار مرا چون بخت من خواب آمدی
چون دولت بیدار خود روزی به خوابش دیدمی
چون نیست قاصد را محل کز دوست پیغام آورد
باری دمیدی باد تا از وی خبر پرسیدمی
در نامه ناصر خون دل از خامه پیدا می کند
گر هیچ مقدورم شدی آتش به نی پوشیدمی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş