شمارهٔ ۶۱۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی
وقت است که چون باز مرا باز بخوانی
صد بار براندی به جفا از در خوبشم
وین بار برآنی که دگر بار برانی
دل را به سر زلف تو رازیست هویدا
جان را به لب لعل تو سریست نهانی
یک باره ز ملک دو جهان دیده ببستم
حقا که به غیر از تو ندارم نگرانی
در نیل زند جامه نبات از لب لعلت
چون چشمه نوش تو کند شهد فشانی
ای باد اگرت سوی بخارا گذر افتد
زنهار که پیغام من آنجا برسانی
کای فتنه برخاسته جانم ز غمت سوخت
شرط است که بنشینی و آتش بنشانی
شاید که دمی یاد من آید به زبانت
آن دم که سلام من سرگشته رسانی
چون نور نشین در حرم دیده ناصر
کای سرو روان لایق این آب روانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş