شمارهٔ ۶۲۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی
ماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی
قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیب
برساند ز دهانت سخن پنهانی
نام تو ورد زبان است مرا در همه حال
من تو را خوانم اگر چه تو مرا می رانی
جان به سودای وصال تو متاعی ست گران
می سپاریم روانی که به جان ارزانی
تا تو برخاسته ای آتش ما ننشیند
بنشینی تو مگر آتش ما بنشانی
گر میان تن و جان رسم جدایی باشد
غم نباشد که تو پیوسته میان جانی
من اگر کنه کمال تو ندانم دانم
که تو دانایی و نادانی ما می دانی
در سماعی که به چرخ آیی ای ماه از مهر
آستینی چه شود گر سوی ما افشانی
باد رنگین سخن را چو سلیمان ناصر
خوش همی راند ای مطرب اگر خوش خوانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş