شمارهٔ ۶۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
زلف سیاهت پیش رخ هندو به مهتاب اندرست
در آب دیده روی من چون زر به سیماب اندرست
در دور چشم کافرت گویا مسلمانی نماند
کان مست جادو بی خبر خفته به محراب اندرست
هر گه شود روی دلت یک ذره از ما تافته
هر دل که یابد سوزدش آهن که در آب اندرست
چشم تو ما را بی گنه گه می کشد گه می کشد
او می نداند قدر ما آری سرش خواب اندرست
باشد که از خاک درت باد عنایت در رسد
کین مردم چشمم مرا کشتی به غرقاب اندرست
دل را که خون شد ره دهم در دیده بهر روشنی
کامشب ز عکس روی تو مه چشمه آب اندرست
هجر تو ناصر را خنک در بستر اندازد ولی
بر یاد خط سبز تو بر فرش سنجاب اندرست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş