شمارهٔ ۱۶۰
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
بر سر کوی تو دارم سر سربازی باز
صید شد مرغ ظفر چون نکند بازی باز
سیر شد خاطرم از گوشه نشینی دارم
همچو چشم خوش تو خانه براندازی باز
می دهد جان به هوای سر زلف تو نسیم
با من او را ز کجا شد سر انبازی باز
در سراپای تو ای سرو روان می بینم
که همه حسن و همه لطف و همه نازی باز
کرده ای حاجب ابروی کماندار ای مه
تا دل خلق به تیر مژه اندازی باز
دل سودازده بر آتش غم سوخت چو عود
ای طبیب دل من چاره چه می سازی باز
تو بدین قامت اگر در چمن آیی روزی
نزند سرو سهی لاف سرافرازی باز
جان بیمار نسیمی به جدایی تا کی
چون تن شمع بسوزانی و بگدازی باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş