شمارهٔ ۲۵۷
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
تا بر اطراف سمن مشک ختن ریخته ای
در گل آتش زده ای آب سمن ریخته ای
چشم بد دور ز رویت که به گفتار فصیح
آب لؤلؤی تر و در عدن ریخته ای
ورق دفتر گل را به رخ ای لاله عذار
کرده ای ابتر و در صحن چمن ریخته ای
دست رنگین ز رقیبان بداندیش بپوش
تا ندانند که خون دل من ریخته ای
جرعه صافی ارواح مقدس بر خاک
به شراب لب یاقوت شکن ریخته ای
خاک ره بر سر سرو چمن از فرط کمال
به سهی سرو قد ای سیم بدن ریخته ای
به لب لعل و شکرخنده مرجان خوشاب
صدف چشم مرا در ز دهن ریخته ای
در کنار گل تر سنبل مشکین صنما
الله الله که چه با وجه حسن ریخته ای
ای نسیمی شده ای صاف تر از باده روح
به سر درد مگر دردی دن ریخته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş