شمارهٔ ۲۵۸
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
ای ماه من چرا ستم از سر گرفته ای
وز من چه دیده ای که نظر برگرفته ای
ای زلف یار من چه همایی که روز و شب
بر فرق آفتاب رخش پر گرفته ای
ای شمع جان گداز که با گریه ای و سوز
معلوم شد کز آتش دل درگرفته ای
با زاهدان صومعه اسرار می مگوی
ای رند حق شناس که ساغر گرفته ای
جز اهل دار وصل اناالحق نیافتند
ای آنکه راه مسجد و منبر گرفته ای
دامن تو را رسد که فشانی به کاینات
ای عاشقی که دامن دلبر گرفته ای
شد خانه خیال رخش خلوت نظر
ای خواب از آن سبب تو ره درگرفته ای
ای باد با تو هست دم عیسوی مگر
بویی از آن دو زلف معنبر گرفته ای
تا برگرفته ای ز رخش برقع ای صبا
صد خرده بر عذار گل تر گرفته ای
مرآت غمگسار اگر نیستم چرا
رویم چو پشت آینه در زر گرفته ای
روی زمین چو ابر بهاری نسیمیا
از آب دیده در در و گوهر گرفته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş