شمارهٔ ۹۴
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیش
کفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش
دوست گر وقت تماشاست به دیوانۀ خویش
سنگ طفلان ز پی و راه بیابان در پیش
با هوای لب خندان تو نیشم همه نوش
با خیال سر مژگان تو نوشم همه نیش
در سیه روزی ما این همه ای زلف مکوش
با حذر باش ز جمعیت دل های پریش
لب طناز تو پرناز و مرا حوصله کم
چشم غماز تو خونخوار و مرا حوصله بیش
من نتابم ز کمانخانۀ ابروی تو روی
مژه گو تیر جفا پاک بپرداز ز کیش
تیغ تیز از سر آن خط سیه باز مگیر
لاوه بر روی خود ای دوست مکش دشمن خویش
ناسپاس است اگر حق نمک نشناسد
سال ها خون جگر داده لبت بر دل ریش
خنده بر ریش رقیبت چه کنم گر نکنم
که کند غرقه به ناچار نشت بحشیش
تو که شب با منی اندیشۀ فردا جهل است
کار امروز به فردا نگذارد درویش
میزند بر در دل حلقه نهانی غم دوست
نیرا خانه بپرداز ز بیگانه و خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş