شمارهٔ ۱۱۴۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نگارا یاد می داری که با ما عهد پیوستی
چرا پیوند ببریدی چرا سوگند بشکستی
چو ما را ملک دل کردی و ملک جان زدی بر هم
قبای عهد بگشادی کمر برخون ما بستی
چنان یک باره ببریدی و ترک دوستی کردی
که مکتوبات یاران را جوابی باز نفرستی
قیامت می کند حسنت تعالی الله زهی فتنه
فغان برخاست از مردم به هر محفل که بنشستی
قبول دوستی کردی وداع وایه ی خود کن
که ممکن نیست جان بردن ازین دعوی که پیوستی
به پای خم نشستی سر بنه گردن مکش یارا
که پیل مست را با او خطا باشد زبردستی
هنوز افسرده پندارد که خواهد مست شد وقتی
اگر نقدی به دست آری ازین پس نسیه نپرستی
کسی از من نمی گوید به هشیاران که ای خامان
نزاری از الست آورد با خود این همه مستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş