شمارهٔ ۱۱۴۴
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن
از تو زبان درازی وز من زبان بریدن
تا کی چنین نمایی حال دلم به تحریر
وز ماجرای عشقش این سرزنش شنیدن
پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن
ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن
در پای جان فروشد صد خار هجر و دستم
یک گل نمی تواند از باغ وصل چیدن
آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار
چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن
آن سرو را چو بر ما هرگز گذار نبود
تا کی توان به خواری گرد جهان دویدن
دارم هوای رویش اما نمی تواند
مرغ دل ضعیفم در کوی او پریدن
هر کس که سر ز خطش بیرون کشد به زاری
خط خطا بباید بر حرف او کشیدن
گویی ز جان کشیدند نقش رخ تو ورنی
از آب و گل بدیع است این صورت آفریدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş