شمارهٔ ۱۱۴۴

آ آشفتهٔ شیرازی
0 Folha de Ouro
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی بازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد ‏ با دوست سرگرانی با غیر مهربانی با عشق عقل مسکین کی پنجه آزماید با بازوی توانا با ضعف ناتوانی مجنون نمود خلقی چشمت بسحر سازی دل خون نمود جمعی لعلت بدلستانی صورت نگار چینی گر صورتی نگارد کی نقش پیکری بست سر تا قدم معانی آنشوخ کان شکر بگشود کاروانها شکر ببر زشیراز در هند تا توانی آن یار نوسفر را از من بگوی قاصد بازآ که نیست حاجت ما را بارمغانی انبوه لشکر خط گرد چه زنخدان باشد بچاه یوسف انبوه کاروانی از درد اشتیاقم پیش لبت چگویم تو چشمه حیاتی از تشنگی چه دانی لیلای دشت حسنی عذرای کاخ عشقی هر جا که دلفریبی است میبینمت تو آنی ماهی چه در نقابی شکر چه در ختایی سروی چه در کناری جانی در میانی ای عشق از مجازم بردی سوی حقیقت جانان چون آن ما شد حیف است بیم جانی ای عشق پادشاهی میکن هر آنچه خواهی گر بی گنه بسوزی ور بی عمل بخوانی آشفته را پناهی جز کوی مرتضی نیست انت الذی معاذی یا منتهی الامانی

Adicionar uma tradução deste poema ·

Avalia este poema

Ainda sem avaliação

Toca numa estrela para avaliar de 1 a 10

Comentários

Tens de entrar na conta para comentar.

Entrar

Este poema ainda não tem comentários. Escreve tu o primeiro.

Usamos cookies para te oferecer uma leitura melhor. Os teus dados são tratados ao abrigo do RGPD e da lei turca de proteção de dados; que cookies permites podes mudar quando quiseres.