شمارهٔ ۴۴۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هجر با روزگار من آن کرد
که صفت جز به وصل نتوان کرد
به دو زلفت که روزگار مرا
گاه مجموع و گه پریشان کرد
به دو چشمت که ملک پیمان را
گاه معمور و گاه ویران کرد
به کمان دو ابرویت که مرا
بر دل از غمزه تیر باران کرد
به دو لعل لبت که جوهر عقل
لقبش رشک زاده کان کرد
به دهانت که معجز دو لبش
خاک در چشم آب حیوان کرد
به نسیمت که همچو روح الله
در تن مرده از نفس جان کرد
که جهان بی وجود خرم تو
بر نزاری زمانه زندان کرد
بی جمال حیات بخش تو هجر
مرگ بر خاطر من آسمان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş