شمارهٔ ۵۰۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا در سینه گر رازی بود هم رازم او باشد
چو با او باشد اسرارم سر و کارم نکو باشد
ترا چشمی دگر باید گر آن بینی که او بیند
ترا جانی دگر باید که آن باشی که او باشد
انا الحق گوی چون حلاج ترک خویش بینی کن
برون زو هر چه خواهی دید از او آرزو باشد
خرابات است و مردان اند و خمارند و خنب می
مناجات است و تسبیحم صراحی و سبو باشد
شش ابریشم مرا و چاریک دارد همه عالم
ممالک شش جهت دارد طبایع چارسو باشد
مرا جانی ست وآن بی من فدای دوست خواهد شد
و گر تقصیر خواهد کرد در عین علو باشد
ترا با این همه انکار و استکبار کاری نه
چو غیری در نمی گنجد هوای دوست هو باشد
گرو بپذیردم شاید وگرنه هیچ نگشاید
برای خود نزاری را به روی او چه رو باشد
چو توقیفش شود همره به مقصد ره توان بردن
وگرنه سالکان را کی مجال جست و جو باشد
سخن باید که جان گوید که تا در جان فرود آید
نه هم چون بلبل شوریده سر بیهوده گو باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş