شمارهٔ ۵۷۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
گر حکم آفرینش عالم دگر شود
آرام نیست یک نفسم در فراق تو
صبرم میسر از تو دریغا اگر شود
گر جرم آفتاب بپوشد شگفت نیست
از دود آه من که به بالای سر شود
نام تو بر زبان قلم می دهم برون
بگذار تا سرم به سر خامه در شود
هر جان که دل به ابروی هم چون کمان دهد
باید که پیش تیر ملامت سپر شود
کو همتی که بر شکند از وجود خویش
تا قصۀ مطول ما مختصر شود
می بایدم که محو شوم در کمال دوست
زان پیش تر که مدعیان را خبر شود
جانم در آرزوی جمالت ز بس شتاب
هر دم گمان برم که ز قالب به در شود
تا پس نه دیر زود در اطراف کاینات
حسن تو هم چو نام نزاری سمر شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş