شمارهٔ ۹۲۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
چنان آرزومند دیدار اویم
که جان می رسد بر لب از آرزویم
چه ها می رسد بر سر از دست هجر
به نامحرم این قصه چون باز گویم
از آن گه که محرومم از روی خوبش
فرو می رود اشک حسرت به رویم
شبی سدره از ژاله ی ارغوانی
به خون صفحه ی ارغوانی بشویم
اگر چه بمردم ز هجران ولیکن
عرق چین او زنده دارد به بویم
چو کحل الجواهر کشم در دو دیده
غباری گر آرند از آن خاک کویم
به جز جام می غم گساری ندارم
اگر چند سر در کش از عیب گویم
من و کوزه ی راح گو سنگ طعنه
به هم در شکن توبه ی چون سبویم
نزاری شکیبایی از می ندارد
ز من کی شود باز دیرینه خویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş