شمارهٔ ۹۸۲
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای عشق می توانی بر کل و جزو ما زن
حاجات ما روا کن فالی برین دعا زن
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
پس چون تمام کردی بر بدو انتها زن
ساقی ز پای منشین جامی به دست ما ده
ز آب حیات آتش در کله های ما زن
چون باده در قنینه یعنی در آبگینه
از ما ببر غم دل با ما دم صفا زن
رطلی گران به ما ده دوری سبک بگردان
تا چرخ کج نگردد بانگی بر استوا زن
باری هوای ما کن ما را ز ما جدا کن
وآنگه به کین کینه بر بن گه هوا زن
دعوی استقامت با نفس منقطع کن
مسمار صلح از آن پس بر نعل ماجرا زن
از شش جهات بگذر با کاینات منگر
بر چاسوی وحدت لبیک بی ریا زن
از صدمه ی زلازل بر هم فکن جهان را
مغز زمین برآور بر تارک سما زن
جام وصال خواهی می کش خمار هجران
دست از مراد بگسل در دامن وفا زن
گر بایدت نزاری کز خود خلاص یابی
ناقوس بی نوایی بر بام انزوا زن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş