غزل شمارهٔ ۶۷۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای ترک دل ما را خوش دار به جان تو
مگذار تن مارا لاغر چو میان تو
چون سرو روان داری قدی به خرامیدن
و آن روی چو گل خندان بر سرو روان تو
ابرو چون کمان سازی تا تیر غم اندازی
گر زخم خورم باری از تیر و کمان تو
هر چند فراخ آمد صحرای جهان بر من
هر لحظه به تنگ آیم زان تنگ دهان تو
دل خواسته ای از من نتوان به تو دل دادن
زیرا که چو بگریزی کس نیست ضمان تو
مانند رکابت رو بر پای تو می مالم
باشد که به دست افتد یک روز عنان تو
لاف از سخن شیرین دیگر نزنم پیشت
کین لفظ نمی زیبد الا ز زبان تو
آشفته شوم هر دم بر صورت زیبایی
باشد که نشان یابم روزی ز نشان تو
اکنون که به شیدایی چون اوحدی از غفلت
در دام تو افتادم جان من و جان تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş