غزل شمارهٔ ۷۴۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
من که باشم در زیان افتاده ای
از هوی اندر هوان افتاده ای
بیخودی رخ در بیابان کرده ای
گمرهی از کاروان افتاده ای
ناکسی از بخت دوری جسته ای
مفلسی از خان و مان افتاده ای
گاه گویایی فضیحت گشته ای
وقت خاموشی زیان افتاده ای
از بهشت اندر جهنم رفته ای
بر زمین از آسمان افتاده ای
بر سر کوی سبکباران عشق
از گرانی رایگان افتاده ای
گوهر خود را ز خس نشناخته
وز خسی در خاکدان افتاده ای
دل ز غفلت بسته در جایی چنین
وانگه از جایی چنان افتاده ای
روز سربازی عنان پیچیده ای
وقت مردی ناتوان افتاده ای
همنشینان بر کنار بحر و من
از کنار اندر میان افتاده ای
اوحدی وار از برای این و آن
در زبان این و آن افتاده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş