غزل شمارهٔ ۷۴۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
باز به تنها چنین عزم کجا کرده ای
وعده وصل که بود اینکه وفا کرده ای
سخت به جوش اندری تا چه هوس میپزی
بس به هوس میروی تا چه هوا کرده ای
رفتی و ما همچنین بر سر یاری و مهر
گر چه تو یاری دگر بر سر ما کرده ای
میل به ما میکنی تا بخوری خون ما
خوردن خون سهل اگر میل بما کرده ای
صید که از دام تو گشت رها دیگرش
زود بگیری ولی خود چه رها کرده ای
چشم تو تیری فگند گفت خطا شد دریغ
تیر تو در دل نشست گو که خطا کرده ای
کی سخنی گفته ای با دلم از زیر لب
یا به مثل پرسشی از سر پا کرده ای
کرده زبان بارها با من مسکین گرو
پس دگری را ز لب کام روا کرده ای
چون همه را داده ای خلعت وصل ای پسر
پیرهن اوحدی از چه قبا کرده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş