غزل شمارهٔ ۷۹۴
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بری
پرده پیش رخ ببندی پس در ایوانم بری
خود نخواهی هیچ وقتم ور بخوانی ساعتی
خون چشم من بریزی تا که بر خوانم بری
دست بیرون آوری از پرده چون گویی سخن
تا بیندازی ز پای آنگه به دستانم بری
نام من بدنام گویی تا میان مرد و زن
راز من پیدا کنی وانگاه پنهانم بری
گر ندانم راه بام از آفتاب روی خود
در فرستی پرتو و چون ذره در بانم بری
ره نمایی هر زمان با کیش و قربانم بده
چون من اندر ده شوم بی کیش و قربانم بری
ناخلف شد نام من بس کز دکان بگریختم
این زمان سودی ندارد گر به دکانم بری
چون امانت ها که دادی گم شد اندر دست من
مفلسی بر دست گیرم تا به زندانم بری
گر به قاضی می برند آنرا که مستی می کند
من خرابی می کنم تا پیش سلطانم بری
چون به همراهی قبولم کردی ار سر می رود
دستت از دامان ندارم تا به پایانم بری
اوحدی را گر دهی دم یا بری دل حاکمی
من چنین نادان نیم کینم دهی آنم بری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş