لبخند صبحدم
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
گر شود آن روی روشن جلوه گر هنگام صبح
پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح
از بناگوش تو و زلف توام آمد به یاد
چون دمید از پرده شب روی سیمین فام صبح
نیم شب با گریه مستانه حالی داشتم
تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح
خواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید
پرتو می چون فروغ آفتاب از جام صبح
شست وشو در چشمه خورشید کرد از آن سبب
نور هستی بخش می بارد ز هفت اندام صبح
گر ننوشیده است در خلوت نبید مشک بوی
از چه آید هر نفس بوی بهشت از کام صبح
می دود هرسو گریبان چاک از بی طاقتی
تا کجا آرام گیرد جان بی آرام صبح
معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح
این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح
جلوه من یک نفس چون صبح روشن بیش نیست
در شکرخندی است فرجام من و فرجام صبح
عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مردم و نشنیدم از خورشیدرویی نام صبح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş