ماجرای نیمشب
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
یافتم روشندلی از گریه های نیم شب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیم شب
شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیم شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهر یافتم از گریه های نیم شب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست
تا دل درد آشنا شد آشنای نیم شب
نیم شب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم
بوی آغوش تو آید از هوای نیم شب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیزتر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیم شب
با امید وصل از درد جدایی باک نیست
کاروان صبح آید از قفای نیم شب
همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش
تا سرایم قصه ای از ماجرای نیم شب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş